به نام الله.
آیه ی 33 احزاب این چنین است:"وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ
تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى وَأَقِمْنَ الصَّلَاةَ وَآتِينَ الزَّكَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ
لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا ﴿33﴾ ".
جناب آقای شیعه ادعا دارد که در این آيه استطراد وجود دارد و قسمت پایانی آیه را
بریده و جدا می داند(إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا)
و می گوید هیچ ربطی به قسمت قبلی ندارد و این طرز نوشتن نامتوازن را عادت الله
در قرآن می داند(معاذ الله من ذلک).اما ایشان باید بداند که هیچ دلیلی از قرآن و
سنت صحیح و یا اجماع امت بر این کلامش وجود ندارد و این زاییده ی ظن و گمان
شیعیان است و نمی توان به این چیزهای خیالی استدلال کرد .چگونه عالم
الغیب_جل جلاله_ در یک آیه در جاده ی اصلی می رود و ناگهان به خاکی می زند
(=استطراد) و دوباره به جاده ی اصلی بر می گردد!چگونه کلام الله نامتوازن و بی
ربط و ناهمگون است؟!آیا اینها توهین به الذی عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ نیست؟!آیا
جدا کردن و بریدن آیات و ربط دادن قسمت ناقص به عقیده ی فاسد خود ظلم به الله
نیست؟!جناب شیعه بشنو که چگونه الله تعالی چگونه این عمل زشتتان را تقبیح می
فرماید:
﴿يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَوَاضِعِهِ وَنَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ وَلا تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَى خَائِنَةٍ مِنْهُمْ﴾
قرآن کريم (المائدة – 13)
«کلمات را از مواضع خود منحرف ميکنند و بهرهگرفتن از پندها را فراموش کردهاند
و پيوسته به خيانتي از ايشان مطلع ميشوي».
شاید انصاف پیشه کنند!
جناب آقای شیعه ی عزیز این آیه را "حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ
الْمَيْتَةُ وَالْدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَيْرِ اللّهِ بِهِ وَالْمُنْخَنِقَةُ وَالْمَوْقُوذَةُ وَالْمُتَرَدِّيَةُ وَالنَّطِيحَةُ
وَمَا أَكَلَ السَّبُعُ إِلاَّ مَا ذَكَّيْتُمْ وَمَا ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَأَن تَسْتَقْسِمُواْ بِالأَزْلاَمِ ذَلِكُمْ فِسْقٌ
الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن دِينِكُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ
وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجَانِفٍ
لِّإِثْمٍ فَإِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ ﴿مائده3﴾ "
برای اثبات وجود استطراد در آیه تطهیر آورده . حال بماند که به فرض وجود استطراد
در آیه ای چگونه می توان از آن به وجود استطراد در آیه ای دیگر(آیه ی تطهیر)
استدلال کرد؟! اما نکته ی زیر را خدمت ایشان متذکر می شوم:دوست گرامی شما
می گویی مخاطب نیمی از آیه تطهیر زنان پیامبر اسلام(ص) می باشند و مخاطب
نصف دیگر اهل عبا (ع)هستند! طبق ادعای فاسد و باطل شما در آیه تطهیر تغییر
مخاطب صورت گرفته!حال لطف بفرمایید بیان کنید در آیه ی فوق که برای نمونه ی
استطراد آورده اید چه تغییر مخاطبی صورت گرفته؟همانطور که می بینید مخاطب آن
از اول تا انتها همان"مومنان " هستند./ آیا فراموش کرده اید که اعتراف کرده بودید
هیچ آیه ای با اوصاف استطراد وهمی شما در آیه تطهیر در قرآن وجود ندارد؟
آیا فراموش کرده اید که از آوردن حتی یک آیه که از همه نظر(مخاطب_ معنی _ بافت
و...) با قسمت قبلیش متفاوت باشد درمانده و ناکام گردیدید؟/انصاف پیشه کنید!
پیرامون قولم در مورد توضیح درباره ی آیه تطهیر و لغات «تطهير»
(پاک کردن) و «اذهاب الرجس» (زدودن پليديها) و خود کلمات "الرجس" و "اهل"
می نویسم.خليل ميگويد: اهل الرجل: يعني همسرش و تأهل يعني ازدواج کردن
[کتاب العين 4/89.]. و اهل البيت: يعني ساکنان خانه، و اهل اسلام يعني کساني
که به دين اسلام گرويدهاند[الصحاح 4/1628، و لسان العرب 11/28].
اما الآل: در معجم آمده است که «آل الرجل يعنى أهل بيت او»
[المقاييس في اللغة 1/161.].
و ابن منظور مي گويد: «آل الرجل يعني خانواده و اهل او، و آل الله و آل رسوله يعني
اوليا و دوستان خدا، و آل در اصل اهل بوده است و سپس هاء به همزه تبديل شده
و (أهل) گرديده، و آنگاه وقتي دو همزه در کنار هم آمدند (أأهل) دوّمي را به الف
تبديل کردند»[لسان العرب (11/31) ].
و در زمان جاهليت وقتي گفته مي شد اهل البيت منظور ساکنان قريش کعبه بود، و
بعد از اسلام وقتي ميگويند اهل بيت منظور خاندان(زنان و فرزندان) پيامبر
–صلى الله عليه وآله وسلم- است[المفردات في غريب القرآن ص 29.].
تعريف اصطلاحي:
علما در تعريف آل پيامبر –صلى الله عليه وآله وسلم- و تعيين آن اختلاف کرده اند و
اقوال مختلفي در اين مورد دارند که معروف ترين اقوال شان عبارتند از:
قول اول: آل پيامبر –صلى الله عليه وآله وسلم- کساني هستند که صدقه و زکات
برايشان حرام قرار داده شده است، نظر جمهور علما همين است.
قول دوّم: آل پيامبر فقط فرزندان و همسران ايشان –صلى الله عليه وآله وسلم-
هستند، نظر ابن العربي[احکام القرآن 3/623.] همين است،و اقوال دیگر
که صرفه نظر می کنیم
آنان مسئله که زکات برايشان حرام است چه کساني هستند؟ پاسخ: آنان که زکات
برايشان حرام قرار داده شده بني هاشم و بني مطلب هستند، و قول راجح همين
است، چون که پيامبر –صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود:
(بنيهاشم و بني مطلب يک چيز هستند[صحيح بخاري (ح: 3311).])،
و بعضي از علما گفته اند زکات فقط براي بني هاشم حرام شده نه بني عبدالمطلب.
--------------------------------------------------------------------------------
همچنين خداوند متعال ميفرمايد:
﴿وَمَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِن يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنَّ الظَّنَّ لاَ يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً﴾.
(النجم: 28).
«آنها هرگز به اين سخن دانشى ندارند، تنها از گمان بى پايه
پيروى مى كنند با اينكه «گمان» هرگز انسان را از حق بى نياز نمىكند!»
از اين رو استناد به دليل ظني درست نيست، زيرا چنين دليلي دانش و آگاهي به
انسان نمي بخشد. پس دليل بايد به طور قطعي و روشن بر مطلب مورد نظر دلالت
نمايد از اين رو استدلال نمودن به دلايل ظني و محتمل هيچ اعتباري ندارد. بدين خاطر
علماي اصول گفته اند: «الدليل إذا تطرق إليه الإحتمال بطل به الاستدلال» هر گاه
دليل محتمل و ظني باشد، استدلال بدان درست نيست.
عصمت ائمه از ديدگاه شيعة اماميه يکي از ضروريات ديني و جزو مسايل عقيدتي
است، چون اصل عقيدة امامت بر پاية عصمت استوار است. و هرگاه پايه که عصمت
است فرو ريزد امامت که بر آن مبتني است نيز فرو خواهد ريخت. به خاطر اين
شيعيان در مورد آن بسيار سخت گرفته اند و منکران امامت را به شدت مورد اعتراض
قرار داده تا جايي که منکر امامت را کافر و از دايرة دين اسلام خارج ساختهاند!!
استناد به دليل ظني درست نيست، زيرا چنين دليلي دانش و آگاهي به انسان نمي
بخشد. پس دليل بايد به طور قطعي و روشن بر مطلب مورد نظر دلالت نمايد از اين رو
استدلال نمودن به دلايل ظني و محتمل هيچ اعتباري ندارد. بدين خاطر علماي اصول
گفته اند: «الدليل إذا تطرق إليه الإحتمال بطل به الاستدلال» هر گاه دليل محتمل و
ظني باشد، استدلال بدان درست نيست.
رجس «پليدي» در زبان قرآن هيچ ارتباطي با اشتباه ندارد و به همه گناهان خصوصا
گناهان صغیره اطلاق نشده است:
زبان شناسان عرب و قرآن شناسان(علمای اسلامی) اجماع کرده اند که در هيچ
جاي کلام عرب و قرآن کلمة «رجس» بر گناهان صغیره، خطاي اجتهادي و
اشتباه،نسیان و فراموشی،مکروهات،ترک اولی (که شما به سبب این آیه ائمه را از
انجام آنها مبرا می دانید)اطلاق نشده است بلکه رجس به معناي پليدي و تعفن و
امثال آن ميباشد. دکتر یوسف قرضاوی(حفظه الله) می فرماید:"لفظ رجس در
قرآن... جز برای کارهای بسیار قبیح و زشت به کار نمی رود"
(حلال و حرام در اسلام ص 97)
راغب اصفهاني در «مفردات ألفاظ القرآن» راجع به کلمة رجس مي گويد:
"الرجس: يعني چيز پليد، چنان که گفته ميشود: رجل رجس؛ يعني مرد پليد. مردي
پليد و رجال ارجاس؛ يعني مردهاي پليد و خداوند ميفرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِنَّمَا
الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالأَنصَابُ وَالأَزْلاَمُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ﴾.
(المائده: 90).
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! شراب و قمار و بتها و ازلام (نوعى بختآزمايى)، پليد
و از عمل شيطان است، از آنها دورى كنيد تا رستگار شويد!».
« [اعمال مذکور] پليدي است و جزو کار شيطان است». و رجس از ديدگاه شريعت
يعني قمار و شراب ... و قرآن کافران را پليد ميداند، چون شرک زشتترين گناه
است؛ خداوند متعال ميفرمايد: ﴿وَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى
رِجْسِهِمْ وَمَاتُواْ وَهُمْ كَافِرُونَ﴾. (التوبه: 125).
«و اما آنها كه در دلهايشان بيمارى است، پليدى بر پليديشان افزوده; و از دنيا رفتند
در حالى كه كافر بودند». و در جاي ديگري مي فرمايد: ﴿وَيَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لاَ
يَعْقِلُونَ﴾. (يونس: 100).
«(خداوند) و پليدى (كفر و گناه) را بر كسانى قرارمىدهد كه نمىانديشند». در مورد
تفسير رجس در اين آيه گفته شده: الرجس: پليد وناپاک، و گفته شده: عذاب، چنان
که خداوند ميفرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ﴾. (التوبة: 28).
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! مشركان ناپاكند». و در جاي ديگري مي فرمايد:
﴿أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ﴾. (الأنعام: 145).
«يا گوشت خوك ـ كه اينها همه پليدند ـ». "
گناهان صغیره، خطاي اجتهادي و اشتباه،نسیان و فراموشی،مکروهات،ترک اولی را
نميتوان پليدي يا نجاست و يا تعفن خواند پس هر کس که بگويد آية مذکور به منزه
بودن اهل بيت و
معصوم بودنشان از اشتباه و گناه تصريح کرده سخنش بر خلاف زبان عربي است.
بنابراين آية مذکور نمي تواند دليلي بر عصمت باشد و بلکه به طور کلي قابل استدلال
نيست، چون عصمت را نمي توان به چند بخش تقسيم کرد. بنابراين وقتي کسي که
او را معصوم قرار ميدهند از اشتباه معصوم نباشد، از گناه هم معصوم نخواهد بود زيرا
اين دو لازم و ملزوم هستند.
«تطهير» (پاک کردن) و «اذهاب الرجس» (زدودن پليديها) به معناي معصوم بودن از
گناه نيست. دليل روشن اين امر، آن است که اين کلمات براي غير از اهل بيت هم به
کار گرفته شدهاند؛ چنان که خداوند متعال ميفرمايد: ﴿وَآخَرُونَ اعْتَرَفُواْ بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُواْ
عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَيِّئاً عَسَى اللّهُ أَن يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ * خُذْ مِنْ
أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِم بِهَا وَصَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاَتَكَ سَكَنٌ لَّهُمْ وَاللّهُ سَمِيعٌ
عَلِيمٌ﴾. (التوبه: 102 ـ103).
«و گروهى ديگر، به گناهان خود اعتراف كردند; و كار خوب و بد را به هم آميختند;
اميد مىرود كه خداوند توبه آنها را بپذيرد; به يقين، خداوند آمرزنده و مهربان است!.
از اموال آنها صدقهاى (بعنوان زكات) بگير، تا بوسيله آن، آنها را پاك سازى و پرورش
دهى! و (به هنگام گرفتن زكات،) به آنها دعا كن; كه دعاى تو، مايه آرامش آنهاست;
و خداوند شنوا و داناست!». افرادي که آيه در مورد آنها آمد گروهي هستند که
مرتکب گناه شده اند، پس اگر «تطهير» به معني عصمت مي بود به اين گناهکاراني
که به گناه خود اعتراف کردند و بعضي کار شايسته و بعضي کار ناشايست انجام
دادهاند اطلاق نمي شد.
و علاوه بر «تطهير» را پاک کردن، به تزکية آنها هم اشاره کرده است و تزکيه مهم تر
از تطهير است. اين گناهکاران را به تزکيه توصيف نموده با وجود اين آنها معصوم نبوده
اند و کساني که به عقيدة شيعيان امامان معصوم هستند در مورد آنها کلمه تزکيه را
به کار نبرده است و فقط به کلمة «تطهير» اکتفاء کرده در حالي که از نظر معني
کلمة تطهير مفهوم کمتري از تزکيه دارد، پس چگونه ائمه با کلمة تطهير که از کلمه
تزکيه در حد پايين تري قرار دارد معصوم قرار داده ميشوند؟!
خداوند متعال ميفرمايد: ﴿فَمَا كَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَن قَالُوا أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِّن قَرْيَتِكُمْ
إِنَّهُمْ أُنَاسٌ يَتَطَهَّرُونَ﴾. (النمل: 56).
«آنها پاسخى جز اين نداشتند كه (به يكديگر) گفتند: «خاندان لوط را از شهر و ديار
خود بيرون كنيد، كه اينها افرادى پاكدامن هستند!».
اما دختران لوط -عليه السلام- با اينکه از خانوادهاي بودند که به «تطهير» توصيف
شدهاند، اما با اين وجود معصوم نبودند. پس تطهير خانوادة محمد –صلى الله عليه
وسلم- همانند تطهير خانوادة لوط -عليه السلام- است.
خداوند عزوجل در مورد نمازگزاران مسجد قبا که صحابه أطهار بودند فرمود:
﴿فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْ وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ﴾. (التوبة: 108).
«در آن، مردانى هستند كه دوست مىدارند پاكيزه باشند; و خداوند پاكيزگان را
دوست دارد!». اما اينها به اتفاق همه از گناه معصوم نبوده اند.
و فرمود: ﴿إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَيُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ ﴾. (البقرة: 222).
«خداوند، توبه كنندگان را دوست دارد، و پاكان را (نيز) دوست دارد».
و در مورد اهل بدر که(313) نفر بودند ميفرمايد: ﴿وَيُنَزِّلُ عَلَيْكُم مِّن السَّمَاء مَاء
لِّيُطَهِّرَكُم بِهِ وَيُذْهِبَ عَنكُمْ رِجْزَ الشَّيْطَانِ وَلِيَرْبِطَ عَلَى قُلُوبِكُمْ وَيُثَبِّتَ بِهِ الأَقْدَامَ﴾.
(الأنفال: 11).
«و آبى از آسمان برايتان فرستاد، تا شما را با آن پاك كند; و پليدى شيطان را از شما
دور سازد; و دلهايتان را محكم، و گامها را با آن استوار دارد!». کلمة «رجز»
و «رجس» به هم نزديک هستند و «يطهرکم» در هر دو آيه يک معني دارد. با وجود
اين اهل بدر از گناه معصوم نبودهاند.
و خداوند خطاب به همهء مسلمانان ميفرمايد: ﴿مَا يُرِيدُ اللّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُم مِّنْ حَرَجٍ
وَلَـكِن يُرِيدُ لِيُطَهَّرَكُمْ وَلِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ﴾. (المائدة: 6)
«خداوند نمىخواهد مشكلى براى شما ايجاد كند; بلكه مىخواهد شما را پاك سازد
و نعمتش را بر شما تمام نمايد; شايد شكر او را بجا آوريد!». و دربارهء منافقان و
يهوديان ميگويد: ﴿أُوْلَـئِكَ الَّذِينَ لَمْ يُرِدِ اللّهُ أَن يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ﴾. (المائده: 41).
«آنها كسانى هستند كه خدا نخواسته دلهايشان را (از پليدي کفر و جهل) پاك
كند». و معني آيه اين نيست که آنها کساني هستند که خداوند نخواسته آنها را از
گناهان معصوم بدارد.
پس کلمة «تطهير، را نميتوان به عصمت تفسير کرد، چون اگر به معني عصمت
باشد مفهوم مخالف آن چنين ميشود که مؤمنان از گناه معصوم هستند و هيچ کس
چنين نگفته است. بنابراين، آيه اي که شيعيان براي اثبات عصمت ائمه بدان استدلال
نمودهاند، هيچ گونه دلالتي بر عصمت ندارد.
اهل در لغت به معني همسر مرد و کساني که با او در يک خانه زندگي ميکنند،
ميباشد. و خويشاوندان را نمي توان اهل گفت مگر به صورت مجازي، به دليل
اينکه «اهل» به طور کلي به همراهاني گفته مي شود که همواره با او هستند،
اهل هر خانه اي ساکنان آن خانه هستند که خانه آنها را در خود جاي داده است؛
همانگونه که خداوند متعال ميفرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ
حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَتُسَلِّمُوا عَلَى أَهْلِهَا﴾. (النور: 27).
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! در خانه هايى غير از خانه خود وارد نشويد تا اجازه
بگيريد و بر اهل آن خانه سلام كنيد».
خواهر موسي -عليه السلام- به فرعون گفت:
﴿هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَهُمْ لَهُ نَاصِحُونَ﴾. (القصص: 12).
«آيا شما را به خانوادهاى راهنمايى كنم كه مىتوانند اين نوزاد را براى شما كفالت
كنند و خيرخواه او باشند؟!».
اهل و خانواده مرد:
راغب اصفهاني ميگويد: اهل مرد يعني کساني که با او در يک خانه زندگي
مينمايند، سپس اين کلمه را تعميم داده اند و به خويشاوندان هم اهل بيت گفته
اند. پس اهل و اهل بيت مشخص يعني کساني که با او در يک خانه زندگي مي
کنند. در نصوص قرآني اهل به همين معني آمده است؛ چنان که خداوند متعال
ميفرمايد:
﴿قُلْنَا احْمِلْ فِيهَا مِن كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَأَهْلَكَ إِلاَّ مَن سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ وَمَنْ
آمَنَ وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلاَّ قَلِيلٌ﴾. (هود: 40).
«(به نوح) گفتيم: «از هر جفتى از حيوانات (از نر و ماده) يك زوج در آن (كشتى) حمل
كن! همچنين خاندانت را (بر آن سوار كن) ـ مگر آنها كه قبلا وعده هلاك آنان داده
شده (همسر و يكى از فرزندانت) ـ و همچنين مؤمنان را!» اما جز عده كمى همراه او
ايمان نياوردند!».
و برادران يوسف -عليه السلام- گفتند : ﴿وَنَمِيرُ أَهْلَنَا﴾. (يوسف: 65).
«و ما براى خانواده خويش مواد غذايى مىآوريم».
﴿مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ﴾. (يوسف: 88).
«اى عزيز! ما و خاندان ما را ناراحتى فرا گرفته».
تنگدستي و زيان، ما و خانوادهمان را فرا گرفته است، و يوسف ؛ گفت:
﴿وَأْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ﴾. (يوسف: 93).
«و همه نزديكان خود را نزد من بياوريد!». اهل و خانوادة آنها، پدر يوسف -عليه
السلام- و همسرِ پدرش و برادرانش بودند .در همة اين شواهد قرآني مي بيني که
کلمة «اهل» فقط بر کساني اطلاق مي شود. که در يک خانه زندگي مي کنند.
زن از جملة اهل بيت و بلکه اولين عضو خانه است. بنابراين، به دليل. 1 ـ لغت، 2 ـ
شريعت، 3 ـ عرف، 4 ـ عقل، اهل مرد همسرش ميباشد و بعد از اين دلائل ديگر
دليلى و جود ندارد.
1- دليل لغت: راغب اصفهاني ميگويد: وقتي ميگويند: «اهل الرجل» يعني زنش ...
و «تأهل»{که از "اهل"گرفته شده چنانچه زمخشري در اين رابطه مي گويد:
«تاهل يعني ازدواج كرد »(اساس البلاغه للزمخشري ص 11 ط مصر 1935 م)
و در فرهنگهاي زبان عربي در مورد معني كلمه «اهل» اينگونه گفته شده
است: «اهل امر يعني مسئولين امر. اهل خانه يعني ساكنين خانه. اهل مذهب
يعني پيروان آن. اهل مرد يعني همسر او»( القاموس للفيروز آبادي ص 432 ج 3 فصل
الهمزه و الباء باب اللام ط البابي الحلبي مصر 1952 م.)} يعني ازدواج کرد. و از
همين جاست آنچه ميگويند که: أهلک الله في الجنه: يعني خداوند در بهشت به تو
زني بدهد و در آن برايت اهل و خانواده اي قرار دهد که گرد هم آييد. و در مختار
الصحاح رازي ميگويد: (اهل الرجل) يعني مرد ازدواج کرد و وارد خانهاش شد و در آن
نشست و جاي گرفت؟ در فرهنگهاي زبان فارسي همچون فرهنگ معين نيز در مورد
معني «تاهل» گفته شده: «زناشويي كردن، زن گرفتن، داراي عيال و اولاد شدن».
پس اين هم دليل لغوى!
2- دليل شرعي: در اين آيات تأمل کنيد: ﴿فَلَمَّا قَضَى مُوسَىالْأَجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِ﴾.
(القصص: 29).
«هنگامى كه موسى مدت خود را به پايان رسانيد و همراه خانواده اش
(از مدين به سوى مصر) حركت كرد».
در آن وقت کسي جز همسرش همراه او نبود، پس اهل يعني زن.
﴿قَالَتْ يَا وَيْلَتَى أَأَلِدُ وَأَنَاْ عَجُوزٌ وَهَـذَا بَعْلِي شَيْخاً﴾. (هود: 72).
«ساره گفت: «اى واى بر من! آيا من فرزند مىآورم در حالى كه پيرزنم، و اين شوهرم
پيرمردى است؟». فرشتگان در پاسخ او چه گفتند و او را به چه توصيف کردند؟ ﴿قَالُواْ
أَتَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللّهِ رَحْمَتُ اللّهِ وَبَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَّجِيد﴾. (هود: 73).
«فرشتگان گفتند: «آيا از فرمان خدا تعجب ميکني؟! اين رحمت خدا و بركاتش بر
شما خانواده است; چرا كه او ستوده و والا است!».
اگر ساره زن ابراهيم -عليه السلام- از اهل بيت ابراهيم -عليه السلام- نمي بود
خداوند با اين معجزه بر او رحم نمي کرد و بر او برکت نمي فرستاد سپس اسحاق
-عليه السلام- در شکم او قرار گرفت و او حامله شد، پس تعجبي نيست (و از آن
گذشته كسي در خانه نبود كه به آن اهل گفته شود و در خانه فقط ابراهيم و
همسرش ساره -عليهما السلام- بود و خداوند فرمود اهل بيت و اين قويترين دليل
است براى اثبات اينكه زن و همسر هر كس اهل بيت آن شخص است).
خواهر موسي -عليه السلام- به فرعون گفت:
﴿هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَهُمْ لَهُ نَاصِحُونَ﴾. (القصص: 12).
«آيا شما را به خانواده اى راهنمايى كنم كه مىتوانند اين نوزاد را براى شما كفالت
كنند و خيرخواه او باشند؟!».
منظور خواهر موسي -عليه السلام- از اهل بيت چه کسي بود؟ آيا نخستين کسي
که مد نظر او بود مادرش نبود، چون سرپرستي کودک شيرخوار را دايه و زني که به
او شير مي دهد به عهده دارد و در اينجا اين کار به عهدة مادر موسي -عليه السلام-
است؛ از اينرو خداوند مي فرمايد: ﴿فَرَدَدْنَاهُ إِلَى أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهَا وَلاَ تَحْزَنَ﴾.
(القصص: 13).
«ما او را به مادرش بازگردانديم تا چشمش روشن شود و غمگين نباشد».
2- دليل شرعي: در اين آيات تأمل کنيد: ﴿فَلَمَّا قَضَى مُوسَىالْأَجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِ﴾.
(القصص: 29).
«هنگامى كه موسى مدت خود را به پايان رسانيد و همراه خانواده اش
(از مدين به سوى مصر) حركت كرد».
در آن وقت کسي جز همسرش همراه او نبود، پس اهل يعني زن.
﴿قَالَتْ يَا وَيْلَتَى أَأَلِدُ وَأَنَاْ عَجُوزٌ وَهَـذَا بَعْلِي شَيْخاً﴾. (هود: 72).
«ساره گفت: «اى واى بر من! آيا من فرزند مىآورم در حالى كه پيرزنم، و اين شوهرم
پيرمردى است؟». فرشتگان در پاسخ او چه گفتند و او را به چه توصيف کردند؟ ﴿قَالُواْ
أَتَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللّهِ رَحْمَتُ اللّهِ وَبَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَّجِيد﴾.
(هود: 73).
«فرشتگان گفتند: «آيا از فرمان خدا تعجب ميکني؟! اين رحمت خدا و بركاتش بر
شما خانواده است; چرا كه او ستوده و والا است!».
اگر ساره زن ابراهيم -عليه السلام- از اهل بيت ابراهيم -عليه السلام- نمي بود
خداوند با اين معجزه بر او رحم نمي کرد و بر او برکت نمي فرستاد سپس اسحاق -
عليه السلام- در شکم او قرار گرفت و او حامله شد، پس تعجبي نيست (و از آن
گذشته كسي در خانه نبود كه به آن اهل گفته شود و در خانه فقط ابراهيم و
همسرش ساره -عليهما السلام- بود و خداوند فرمود اهل بيت و اين قويترين دليل
است براى اثبات اينكه زن و همسر هر كس اهل بيت آن شخص است).
خواهر موسي -عليه السلام- به فرعون گفت:
﴿هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَهُمْ لَهُ نَاصِحُونَ﴾. (القصص: 12).
«آيا شما را به خانواده اى راهنمايى كنم كه مىتوانند اين نوزاد را براى شما كفالت
كنند و خيرخواه او باشند؟!».
منظور خواهر موسي -عليه السلام- از اهل بيت چه کسي بود؟ آيا نخستين کسي
که مد نظر او بود مادرش نبود، چون سرپرستي کودک شيرخوار را دايه و زني که به او
شير مي دهد به عهده دارد و در اينجا اين کار به عهدة مادر موسي -عليه السلام-
است؛ از اينرو خداوند مي فرمايد: ﴿فَرَدَدْنَاهُ إِلَى أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهَا وَلاَ تَحْزَنَ﴾.
(القصص: 13).
«ما او را به مادرش بازگردانديم تا چشمش روشن شود و غمگين نباشد».
حتي همسر عزيز مصر خطاب به شوهرش گفت: ﴿قَالَتْ مَا جَزَاء مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ
سُوَءاً﴾. (يوسف: 25).
«آن زن گفت: «كيفر كسى كه بخواهد نسبت به اهل تو خيانت كند چيست؟»
يعني کسي که نسبت به زن تو ارادة بد داشته باشد.
آيات زير چند آيه اي است دربارة لوط -عليه السلام- و همسرش که خداوند در همه
جاهايي که سخن از نجات دادن لوط -عليه السلام- و همراهانش ميکند، زنش را
تحت مسماي اهل داخل ميکند و اگر زنش جزو اهل او نمي بود، او را استثنا نمي
کرد. (زيرا اگرجزو اهل بيت نباشد ديگر نيازى به استثناء نيست. ) .
خداوند
ميفرمايد: ﴿فَأَنجَيْنَاهُ وَأَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ كَانَتْ مِنَ الْغَابِرِينَ﴾. (الأعراف: 83).
«(چون كار به اينجا رسيد،) ما او و خاندانش را رهايى بخشيديم; جز همسرش، كه از
بازماندگان (در شهر) بود».
﴿قَالُواْ يَا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّكَ لَن يَصِلُواْ إِلَيْكَ فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِّنَ اللَّيْلِ وَلاَ يَلْتَفِتْ مِنكُمْ
أَحَدٌ إِلاَّ امْرَأَتَكَ﴾. (هود: 81).
«(فرشتگان عذاب) گفتند: «اى لوط! ما فرستادگان پروردگار توايم! آنها هرگز
دسترسى به تو پيدا نخواهند كرد! در دل شب، خانواده ات را (از اين شهر) حركت
ده! و هيچ يك از شما پشت سرش را نگاه نكند; مگر همسرت».
﴿فَأَنجَيْنَاهُ وَأَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ قَدَّرْنَاهَا مِنَ الْغَابِرِينَ﴾. (النمل: 57).
«ما او و خانواده اش را نجات داديم، بجز همسرش كه مقدر كرديم جزء باقىماندگان
(در آن شهر) باشد!»
﴿قَالَ إِنَّ فِيهَا لُوطاً قَالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَن فِيهَا لَنُنَجِّيَنَّهُ وَأَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ كَانَتْ مِنَ
الْغَابِرِين﴾. (العنكبوت: 32).
«(ابراهيم) گفت: «در اين آبادى لوط است!» گفتند: «ما به كسانى كه در آن هستند
آگاه تريم! او و خانواده اش را نجات مى دهيم; جز همسرش كه در ميان قوم
(گنهكار) باقى خواهد ماند».
﴿لاَ تَخَفْ وَلاَ تَحْزَنْ إِنَّا مُنَجُّوكَ وَأَهْلَكَ إِلاَّ امْرَأَتَكَ كَانَتْ مِنَ الْغَابِرِينَ﴾. (العنكبوت: 33).
«هنگامى كه فرستادگان ما نزد لوط آمدند، از ديدن آنها بد حال و دلتنگ شد;
گفتند: «نترس و غمگين مباش، ما تو و خانواده ات را نجات خواهيم داد، جز همسرت
كه در ميان قوم باقى مى ماند».
خداوند استثناء را تکرار کرد با اينکه هر دو آيه به هم نزديک هستند و در ميانشان
فقط يک آيه قرار دارد: ﴿وَإِنَّ لُوطاً لَّمِنَ الْمُرْسَلِينَ * إِذْ نَجَّيْنَاهُ وَأَهْلَهُ أَجْمَعِينَ * إِلاَّ عَجُوزاً
فِي الْغَابِرِينَ﴾. (الصافات: 133 ـ135).
«و لوط از رسولان (ما) است! و به خاطر بياور زمانى را كه او و خاندانش را همگى
نجات داديم، مگر پيرزنى كه از بازماندگان بود (و به سرنوشت آنان گرفتار شد)!».
اگر عربهايي که قرآن بر آنها نازل شده مي توانستند کلمة «اهل» را به چيزي ديگر
غير از همسر معني کنند و بي آن که همسر را در مفهوم اهل مدنظر داشته باشند
اهل را معني کنند، انگيزه اي براي تکرار استثناي همسر لوط از اهل نبود. پس بدين
خاطر بر استثناي زن لوط در هر باري که اهل او ذکر مي شود اصرار و پافشاري شده
است.
طبرسي يكي از مفسرين شيعه در مورد تفسير قول خداوند در سوره نمل: ﴿إِذْ قَالَ
مُوسَى لِأَهْلِهِ﴾. (النمل: 7). مي گويد: «موسي به همسر خود، يعني دختر شعيب
گفت...(تفسير مجمع البيان ج 4 ص 211 سوره نمل.)
3- دليل عرف: اطلاق لفظ «اهل» و اينکه منظور از آن همسر باشد تا به امروز متداول
و متعارف است؛ مثلاً اگر کسي بگويد: (جاءت معي أهلي). «اهل من به همراهم
آمد»، منظورش زنش است و مردم هم مي فهمند که منظور او زنش مي باشد.
(تا بحال در کشورهای عربى اگر كسى اين جمله را گفت همه مي فهمند كه
منظور همسر است).
4- دليل عقلي: هر مردي خانه اش را با همسرش آغاز ميکند! و هر خانواده اي با
پدر و مادر و مرد و زن شکل ميگيرد. و مي توان قبل از آنکه فرزندان به دنيا بيايند زن
را اهل و خانواده ناميد حتي اگر آن مرد پدر و مادر و برادري نداشته باشد و تنها زنش
باشد. پس زن اولين کسي هست که در خانه کلمة اهل بر او اطلاق ميگردد! و او
اولين اهل بيت مرد! و نخستين فرد خانوادة اوست؛ از اينرو به زن گفتهاند: کدبانو. و
زن تنها اهل مرد يا از اهل بيت او نيست و بلکه بانوي خانه است. بنابراين زن، اهل
مرد و از جملة اهل بيت اوست پس به چه دليلي همسران پيامبر -صلى الله عليه
وسلم- از اهل بيت او قرار نميگيرند؟! زن موسي -عليه السلام- اهل اوست و زن
ابراهيم -عليه السلام- از اهل و خانوادة ابراهيم -عليه السلام- به شمار ميآيد،
همسر عمران اهل اوست و همسر لوط -عليه السلام- از اهل اوست و زنان همة
مردم از اهل بيت آنها هستند بجز پيامبر –صلى الله عليه وسلم- که زنان پاک او نبايد
اهل بيت او باشند!!! اين شيعيان با چه زباني سخن ميگويند؟!
بايد دانست که ارادة الهي در نصوص شرعي دو نوع است:
نوع اول - ارادة تقديري و تکويني:
ارادة تکويني عبارت است از خواست و مشيت الهي که بايد تحقق يابد، و ميان اين
اراده و كلام خدا و فرمان شرعي او هيچ ملازمتي نيست. چه بسا خداوند چيزي را
اراده مي کند و مي خواهد که نمي پسندد، به خاطر حکمت و اسبابي که از خود
خلق مي باشد، مانند زنا، دروغ، کفر ورزيدن به خدا، که خداوند اينها را دوست ندارد
و در شريعت به آن فرمان نداده، و بلکه از آن نهي کرده است، اما اين چيزها با اجازه
و خواست خداوند به وقوع مي پيوندند (وهيچ چيزي بدون خواست و ارادة او در اين
کون انجام نمي شود, زيرا در غير اين صورت به ربوبيت خداوند نقص وارد مي شود)؛
خداوند متعال ميفرمايد: ﴿وَلَوْ شَاء رَبُّكَ مَا فَعَلُوه﴾. (الأنعام: 112).
«و اگر پروردگارت مى خواست، چنين نمى كردند».
و خداوند دربارة اين اراده مي فرمايد: ﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُون﴾.
(يس: 82).
«فرمان او چنين است كه هرگاه چيزى را اراده كند، تنها به آن مى گويد:
«موجود باش!»، آن نيز بى درنگ موجود مى شود!».
﴿وَإِذَا أَرَادَ اللّهُ بِقَوْمٍ سُوءاً فَلاَ مَرَدَّ لَه﴾. (الرعد: 11).
«و هنگامى كه خدا اراده سوئى به قومى (بخاطر اعمالشان) كند، هيچ چيز مانع آن
نخواهد شد».
﴿وَلاَ يَنفَعُكُمْ نُصْحِي إِنْ أَرَدتُّ أَنْ أَنصَحَ لَكُمْ إِن كَانَ اللّهُ يُرِيدُ أَن يُغْوِيَكُمْ﴾. (هود: 34).
«هرگاه خدا بخواهد شما را (بخاطر گناهان تان) گمراه سازد، و من بخواهم شما را
اندرز دهم، اندرز من سودى به حالتان نخواهد داشت!». پس خداوند خواسته که آنها
را گمراه کند با اينکه به آن امر نکرده و گمراهي را دوست ندارد. و خداوند آن گونه که
از خودش خبر داده، چنين است: ﴿إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ وَإِيتَاء ذِي الْقُرْبَى
وَيَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنكَر﴾. (النحل: 90).
«خداوند به عدل و احسان و بخشش به نزديكان فرمان مى دهد; و از فحشا و منكر
و ستم، نهى مى كند».
3- دليل عرف: اطلاق لفظ «اهل» و اينکه منظور از آن همسر باشد تا به امروز متداول
و متعارف است؛ مثلاً اگر کسي بگويد: (جاءت معي أهلي). «اهل من به همراهم
آمد»، منظورش زنش است و مردم هم مي فهمند که منظور او زنش مي باشد.
(تا بحال در کشورهای عربى اگر كسى اين جمله را گفت همه مي فهمند كه
منظور همسر است).
4- دليل عقلي: هر مردي خانه اش را با همسرش آغاز ميکند! و هر خانواده اي با
پدر و مادر و مرد و زن شکل ميگيرد. و مي توان قبل از آنکه فرزندان به دنيا بيايند زن
را اهل و خانواده ناميد حتي اگر آن مرد پدر و مادر و برادري نداشته باشد و تنها زنش
باشد. پس زن اولين کسي هست که در خانه کلمة اهل بر او اطلاق ميگردد! و او
اولين اهل بيت مرد! و نخستين فرد خانوادة اوست؛ از اينرو به زن گفتهاند: کدبانو. و
زن تنها اهل مرد يا از اهل بيت او نيست و بلکه بانوي خانه است. بنابراين زن، اهل
مرد و از جملة اهل بيت اوست پس به چه دليلي همسران پيامبر -صلى الله عليه
وسلم- از اهل بيت او قرار نميگيرند؟! زن موسي -عليه السلام- اهل اوست و زن
ابراهيم -عليه السلام- از اهل و خانوادة ابراهيم -عليه السلام- به شمار ميآيد،
همسر عمران اهل اوست و همسر لوط -عليه السلام- از اهل اوست و زنان همة
مردم از اهل بيت آنها هستند بجز پيامبر –صلى الله عليه وسلم- که زنان پاک او نبايد
اهل بيت او باشند!!! اين شيعيان با چه زباني سخن ميگويند؟!
اما تمامي آنچه که خداوند به صورت شرعي به آن امر نموده و خواسته و دوست دارد
انجام نمي شود و نه همه آنچه که او از آن نهي کرده و نپسنديده انجام نمي شود،
و در اينجا نوبت نوع دوم اراده ميآيد؟!
(جالبست که آقا محمد جواد فرقی میان انواع اراده ی الله قائل نشده!)
نوع دوم ـ ارادة تشريعي
ارادة شرعي به اين معناست که اوامر الهي گاهي تحقق مي يابد و گاهي محقق
نمي شود، همان طور که خداوند متعال مي فرمايد: ﴿يُرِيدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلاَ يُرِيدُ بِكُمُ
الْعُسْر﴾. (البقره: 185).
«خداوند، راحتى شما را مى خواهد، نه زحمت شما را!».
تحقق يافتن مقتضاي اين اراده به بنده بستگي دارد اگر بنده اسبابي که اين اراده را
محقق مي نمايد فراهم کند، آن اراده نيز تحقق مي يابد و اگر بنده در فراهم کردن
اسباب کوتاهي ورزد، چيزي تحقق مي يابد که خداوند دوست ندارد و نمي خواهد،
يعني آن را نمي پسندد و به آن امر نمي کند. و اموري هستند که خداوند آن را
دوست دارد و به انجام آن فرمان مي دهد اما آن امور انجام نمي شوند. خداوند
آساني را براي همة آفريده هايش دوست دارد و به آن امر کرده است، و سختي را
براي آفريده هايش دوست ندارد همان طور که در آية قبلي آمده و چنان که در اين آيه
هم بيان شده است: ﴿يُرِيدُ اللّهُ أَن يُخَفِّفَ عَنكُم﴾. (النساء: 28).
«خدا ميخواهد كار را بر شما سبك كند».
اما اين ارادة الهي در حق بسياري از مردم که بر خود سخت مي گيرند تحقق نمي
يابد با اينکه آنها در خطاب الهي داخل هستند که مي فرمايد: ﴿يُرِيدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ
وَلاَ يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْر﴾. (البقره: 185).
«خداوند، راحتى شما را مى خواهد، نه زحمت شما را!».
و در جاي ديگر مي فرمايد: ﴿يُرِيدُ اللّهُ أَن يُخَفِّفَ عَنكُم﴾. (النساء: 28).
«خدا مي خواهد (با احكام مربوط به ازدواج با كنيزان و مانند آن،) كار را بر شما سبك كند».
خداوند از همة بندگانش خواسته تا او را عبادت کنند؛ يعني آنها را به عبادت خويش
فراخوانده و دوست دارد که عبادت او را انجام دهند اما بيشتر بندگانش اين خواست
الهي را اجرا نمي کنند. و از طرف ديگر اموري هست که خداوند آنها را نخواسته و
دوست ندارد اما آن امور به وقوع مي پيوندند؛ همان طور که خداوند متعال مي فرمايد:
﴿تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيَا وَاللّهُ يُرِيدُ الآخِرَة﴾. (الأنفال: 67).
«شما متاع ناپايدار دنيا را مى خواهيد; (و مايليد اسيران بيشترى بگيريد، و در برابر
گرفتن فديه آزاد كنيد; ولى خداوند، سراى ديگر را (براى شما) مى خواهد».
پس خواستة آنها که فديه گرفتن از اسيران بود تحقق يافت و آنچه که خدا مي
خواست يعني کشتن اسيران تحقق نيافت. همچنين در جاي ديگري مي فرمايد:
﴿وَاللّهُ يُرِيدُ أَن يَتُوبَ عَلَيْكُم﴾. (النساء: 27).
«خدا مى خواهد شما را ببخشد (و از آلودگى پاك نمايد)».
و باز مي فرمايد: ﴿يُرِيدُ اللّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُم مِّنْ حَرَجٍ وَلَـكِن يُرِيدُ لِيُطَهَّرَكُمْ﴾. (المائده: 6).
«خداوند نمي خواهد بر شما سختي و دشواري قرار دهد بلکه مي خواهد تا شما را
پاک گرداند».
پس سختي و دشواري براي بعضي پيش مي آيد با اين که خداوند آن را نمي خواهد،
و با اينکه خداوند پاکي را براي همه خواسته است، اما همه پاک نمي گردند. در آية
مذکور همة امت مورد خطاب قرار گرفته اند و اين آيه کاملاً شبيه آية تطهير است،
چون در هر دو آيه يک کلمه تکرار مي شود و آن ارادة تشريعي است که تحقق آن
بستگي به پذيرفتن مخاطب دارد و اين اراده، ارادة تکويني و تقديري نيست که حتماً
بايد به وقوع بپيوندد. براي آنکه بتوان آية تطهير را بر عصمت حمل کرد بايد ارادهاي که
در آن آيه آمده، تقديري و تکويني از جانب خدا باشد، چون عصمتي که اهل تشيع آن
را ثابت مي کنند کار خداست و اين خداوند است که ائمه را ـ به قول اهل تشيع ـ
معصوم قرار مي دهد و انسان به زور و زحمت به چنين چيزي نمي رسد، اما بايد گفت
که هيچ دليلي بر اين امر نيست و در اصل ارادة تشريعي در آية تطهير مورد نظر است،
چون اموري هستند که نشان مي دهند ارادة موجود در آية تطهير با ارادة تشريعي
همخواني و هيچ ارتباطي و همخواني با ارادة تقديري ندارد
، و اضافه بر آن قرينه هايي وجود دارند مبني بر اينکه ارادة تشريعي در آن آيه مورد
نظر است، نه تقديري. اين قرينه ها عبارتند از:
1- حديث کساء
اگر ارادة الهي در آية تطهير تقديري مي بود و بايد تحقق مي يافت، پيامبر -صلى الله
عليه وسلم- براي آنها دعا نمي کرد چون آنها ديگر نيازي به دعاي او نداشتند، چرا که
خداوند خواسته آنها معصوم باشند و عصمت آنها را به طور قطعي مقدر کرده، پس
نيازي به دعاي پيامبر نبود. همچنين اگر آن آيه دربارة عصمت مي بود و آنها از همان
اساس معصوم مي بودند، پيامبر –صلى الله عليه وسلم- اين را مي دانست، پس چرا
براي آنها چيزي را بخواهد که خودش در اصل تحقق يافته است؛ يعني آن گونه که
اهل تشيع معتقدند چنين امري براي اثبات چيزي است که خود آن چيز قبلاً حاصل
شده است. و اين از نظر علمي و از ديدگاه همة علما ممنوع ميباشد. و به دست
آوردن چيزي که خود به دست آمده، کاري لغو و بيهوده است که بايد پيامبر -صلى الله
عليه وسلم- را از آن منزه دانست. همچنين به ايشان ميگوييم: آيا ائمه قبل از دعاي
پيامبر –صلى الله عليه وسلم- به عصمت رسيده اند يا بعد از آن؟ اگر عصمت با دعاي
پيامبر –صلى الله عليه وسلم- به دست آمده پس آنها قبلاً معصوم نبوده اند و کسي
که معصوم نيست چگونه تبديل به معصوم مي شود؟ و اگر قبل از دعاي پيامبر –صلى
الله عليه وسلم- معصوم بوده اند پس پيامبر –صلى الله عليه وسلم- چرا دعا کرد؟! و
اين در واقع يكى از تناقضات اهل تشيع مي باشد.
2- سياق کلام
کلامي که در قالب و سياق آن نص آمده است: ﴿إِنَّمَا يُرِيد﴾. (الأحزاب: 33), راهنمايي
و امر و نهي است، چون با اين عبارت شروع مي شود:
الف) راهنمايي: ﴿إِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا فَتَعَالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَأُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحاً
جَمِيلاً﴾. (الأحزاب: 28).
«اى پيامبر! به»: «اگر شما زندگى دنيا و زرق و برق آن را مى خواهيد بياييد با هديه
اى شما را بهره مند سازم و شما را بطرز نيكويى رها سازم!».
در دنبالة آية قبلي در صفحة قبل نوشته شود. ﴿وَإِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ
الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنكُنَّ أَجْراً عَظِيماً * يَا نِسَاء النَّبِيِّ مَن يَأْتِ مِنكُنَّ
بِفَاحِشَةٍ مُّبَيِّنَةٍ يُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ وَكَانَ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً * وَمَن يَقْنُتْ
مِنكُنَّ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ وَتَعْمَلْ صَالِحا ﴾. (الأحزاب: 29 ـ30).
«و اگر شما خدا و پيامبرش و سراى آخرت را مى خواهيد، خداوند براى نيكو كاران
شما پاداش عظيمى آماده ساخته است. اى همسران پيامبر! هر كدام از شما گناه
آشكار و فاحشى مرتكب شود، عذاب او دو چندان خواهد بود; و اين براى خدا آسان
است و هر كس از شما براى خدا و پيامبرش خضوع كند و عمل صالح انجام دهد».
ب) نهي: تا آنجا که مي فرمايد: ﴿فَلاَ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْل﴾. (الأحزاب: 32).
«پس به گونه اى هوس انگيز سخن نگوييد».
ج) امر: و در دنبالة آن مي فرمايد: ﴿وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى
وَأَقِمْنَ الصَّلَاةَ وَآتِينَ الزَّكَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ﴾. (الأحزاب: 33).
«و در خانه هاى خود بمانيد، و همچون دوران جاهليت نخستين (در ميان مردم) ظاهر
نشويد، و نماز را برپا داريد، و زكات را بپردازيد، و خدا و رسولش را اطاعت كنيد».
سپس علت اين توجيهات و رهنمودها و اوامر و نواهي را بيان مي کند و مي فرمايد:
﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ﴾. (الأحزاب: 33).
«خداوند فقط مى خواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملا شما را
پاك سازد». سپس در ادامه مي فرمايد: ﴿وَاذْكُرْنَ مَا يُتْلَى فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آيَاتِ اللَّهِ
وَالْحِكْمَة﴾. (الأحزاب: 34).
«آنچه را در خانه هاى شما از آيات خداوند و حكمت و دانش خوانده مى شود ياد
كنيد».
بنابر اين احتمال دارد که مخاطب, آن اوامر را اطاعت کند و احتمال دارد که نافرماني
کند؛ از اين رو خداوند او را از نافرماني بر حذر مي دارد و به فرمانبرداري تشويق مي
نمايد. بنابر اين اراده در اين آيه، ارادة تشريعي است؛ يعني خداوند به آنچه دوست
داشته و پسنديده امر نموده است. اين بدين معنا ست که مخاطبان آيـه ـ که زنان
پيامبر –صلى الله عليه وسلم- هستند ـ بايد بکوشند تا ارادة الهي مبني بر پاک کردن
خانه اي که بدان منتسب هستند و همچنين ارادة الهي مبني بر دور کردن پليدي از
آنان، را محقق سازند و گرنه طلاق بگيرند و از آن خانه دور شوند. ﴿فَتَعَالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ
وَأُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحاً جَمِيلاً﴾. (الأحزاب: 28).
«بياييد با هديه اى شما را بهره مند سازم و شما را بطرز نيكويى رها سازم!».
هر کس ارادة موجود در اين آيه را بر ارادة تکويني و تقديري حمل کند آن گونه است
که خداوند مي فرمايد: ﴿إِن يَتَّبِعُونَ إلاَّ الظَّنَّ وَإِنَّ الظَّنَّ لاَ يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً﴾.
(النجم: 28).
«تنها از گمان بى پايه پيروى مى كنند با اينكه «گمان» هرگز انسان را از حق بى نياز
نمى كند!».
عقيده چيزي است که بايد مبنا و اساس آن، امور قطعي و مسلم باشند و نمي توان
بناي عقيده را براساس گمان و تخمين برافراشت بنابر اين نمي توان آن را به عصمت
تفسير کرد مگر آنکه بگوييم به طور قطعي در اينجا ارادة تکويني منظور است نه
تشريعي، و دليلي هم وجود ندارد که ثابت نمايد به طور قطع در اين آيه، ارادة تکويني
مورد نظر است. بلکه گمان راجحي هم نيست با اينکه گمان راجح در امور عقيده به
اتفاق همه صلاحيت دليل بودن را ندارد. و اين گونه روشن مي گردد که دلالت آيه بر
عصمت احتمالي است که بر پاية احتمالي ديگر قرار دارد و از اين رو قابل استدلال
نيست.
3-لام تعلیل که در این آیه وجود دارد که بر سر خبر ان آمده و علت و هدف الله تعالی
از آن اوامر و نواهی را تبیین می کند
در ادامه ی باید بگویم چگونه در آیه ای که لام تعلیل وجود دارد استطراد
می آید؟!مگر نه اینکه لام تعلیل علت اوامر و نواهی ماقبل خود را بیان می کند؟!بدانید
آیاتی که لام تعلیل دارند مستحکم ترین آیات از لحاظ معنا و انسجام هستند.چرا که
لام تعلیل بر سر شرح علت می آید و آن شرح و تبیین را برای ما قبل خود می آورد
جالبست که آقای شیعه وجود استطراد در اشعار شعرا را دال بر وجود استطراد در
آیه ی تطهیر می داند! و سنت اشعار را هم در قرآن جاری می پندارد حال که الله
تعالی می فرماید:{وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا يَنبَغِي لَهُ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ وَقُرْآنٌ مُّبِينٌ }يس69
"و [ما] به او شعر نياموختيم و در خور وى نيست اين [سخن] جز اندرز و قرآنى روشن
نيست ".اگر آقای شیعه در دانشگاه رشته ی ادبیات می خواند بارها از زبان
استادانش می شنید که "زبان شعر یک زبان فرا هنجاری است"یعنی مثل زبان معیار
در قواعد نیست و در آن جای فعل و فاعل و مفعول و ... برای زیبایی و همچنین شکل
دادن وزن شعر تغییر می کند.شاعر مجبور است که شعرش را بر وزن مشخصی
بسراید و این دست او را می بندد و جایی که کم بیاورد ممکن است در شعرش
استطراد کند.حال آیا قرآن شعر است؟آیا زبان قرآن هنجار ها و موازین عربی را در هم
می شکند؟آیا وجود استطراد در شعر می تواند اثبات کند که آیه تطهیر دارای
استطراد است؟!و آیا می توان زبان قاصر و پر از اشتباه شعرا را با قرآن عظیم مقایسه
کرد؟آیا الله تعالی با قرآن قواعد و اصول لغت عرب و متون نوشتاری را تغییر داد؟!
(چرا نمی اندیشید و انصاف پیشه نمی کنید)
نسخه بردارى از قسمت نظرات وبلاگ مناظره از نويسنده اى بنام انصاف
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 1:0  توسط یار علي مسلمان
|
سلام عليكم
رفتم تو يه وبلاگ شيعه حرفا يى رو ديدم !
شاخ در نيارين از تعجب !
اين امام زمانى كه براى ظهورش عج عج و دعا و صلوات مى فرستن مياد و همه ى مسجداى روى زمين رو صاف مى كنه و حتى كعبه و مسجد رسول رو هم اساس و بناى اونو صاف مى كنه !!
ترا خدا آى شيعه ى عاقل !
خراب كردن مسجد كجاش براى اسلامه؟!
بابا جون اين روايت ها يهوديه براى اينه كه شما تابع دجال بشين و خيال كنين امام زمانتونه و دنبالش بيوفتين!
اين از نقشه هاى يهوده كه همه ى مسجداى مسلمونا را خراب كنه و البته هدف اولش مسجد الحرام و مسجد رسول هست .
آخه عاقلاى شيعه !
يكى تون زبون در بيارين و بگين كه اين روايت ها را قبول ندارين !
بيا باور نمى كنى ؟!
حالا اينا رو بخون بعد خبرم بده ببين توى مسلمون اصلن كسى كه بياد كعبه و مسجدا رو خراب كنه به امامى قبولش دارى!؟
نه عزيزم !
نترس !
امام مهدى كه اون نيست .
بله ! اين قصه ها را براتون تو كتاباتون نوشتن كه برين و تابع يه آدم يهودى خرابكار بشين وكه مسجدا را خراب كنه تو هم لب به حرف باز نكنى و تازه خوشحال هم بشى كه آره اين همونه كه تو كتابامون صفاتش اومده !!
تازه بعدش شما رو جمع كنه بر عليه امام مهدى اصلى كه ضد يهود مى ايسته و قدس رو آزاد مى كنه ان شاءالله.
اين هم روايت هاى يهودى كه تو كتاباى شيعه با ناز و تمتمه مى خوننش :
{ و در روایتى از رسول خدا، صلىالله و علیهوآله، آمده است که: «و انالثانى عشر من ولدى یغیب حتى لا یرى ... یاذنالله تبارک و تعالى له بالخروج فیظهرالاسلام به و یجدد الدین»
دوازدهمین فرزندم از نظرها پنهان مىگردد و دیده نمىشود و زمانى بر پیروان من خواهد آمد که از اسلام جز نام و از اسلام جز نقشى باقى نماند. در این هنگام خداوند بزرگ به او اجازه مىدهد و اسلام را با او آشکار و تجدید مىکند. (. المجلسى، محمدباقر، همان، ج36، ص283)
امامصادق،علیهالسلام،مىفرماید: «القائمیهدمالمسجدالحرام حتى یرده الى اساسه و مسجدالرسول الى اساسه و یردالبیت الى موضعه و اقامه على اساسه» المفید، محمدبن محمدبن نعمان ، همان ، ص 344
ابوبصیر از امام باقر، علیهالسلام، در یک حدیث طولانى روایت مىکند که فرمود:
«اذا قامالقائم سارالىالکوفه فهدم بااربعه مساجد ولم یبق مسجد على وجهالارض له شرف الا هدمها وجعلهاجماءوسعالطریقالاعظم»
هنگامى که امام قائم قیام کند به کوفه رود و در آنجا چهار مسجد را ویران کند و مسجد کنگرهدارى در روى زمین نباشد جز این که حضرت آن را خراب و هموار سازد و راههاى بزرگ (شاهراهها) را وسیع گرداند ... (کتابالغیبة ،ص 131)
«اذاقامالقائمامربهدمالمنار والمقاصیرالتى فىالمساجد»
هنگامى که قائم قیام کند دستور مىدهد منارهها و اتاقهایى را که در مساجد مىسازند، خراب نماید.
. امام صادق ،علیهالسلام، فرمود:
«اذا خرجالقائم یقوم بامر جدید و کتاب جدید و سنة جدیدة و قضاء جدید...»
هنگامى که قائم خروج کند امر تازه و کتاب تازه، روش تازه و داورى تازهاى با خود مىآورد. (الحرالعاملى، محمدبنالحسن، اثباتالهداة، ج3، ص 542، ح 521)
و نیز آن حضرت،علیهالسلام، فرمود: هرگاه قیام کند:
«جاء بامر جدید کما دعا رسولالله،صلىالله علیهوآله، فى بدوالاسلام»به امر جدید خواهد آمد چنانکه پیامبر اکرم در ابتداى امر به امر جدید دعوت کرد. (المفید، محمدبنمحمدبن نعمان ،ارشاد، خطبه343)
امام باقر ،علیهالسلام، مىفرماید: «فوالله لکانى انظر الیه بینالرکن والمقام یبایعالناس بامر جدید و کتاب جدید و سلطان جدید منالسماء...»
به خدا قسم گویا مىبینم او را که در بین رکن و مقام از مردم بیعت مىگیرد به امر تازه و کتاب تازه که بر عرب سخت است و سلطنتى تازه از آسمان.
. و در روایتى دیگر از امام صادق ، علیهالسلام، مىخوانیم که فرمود: «اذا خرجالقائم جاء بامر جدید کما دعى رسولالله فى بدءالاسلام الى امر جدید»
هنگامى که قائم ظهور مىکند آئین جدیدى با خود مىآورد، همچنانکه رسول خدا در آغاز اسلام، مردم را به آیین جدید دعوت مىکرد. (المجلسى، محمدباقر، همان، ج 52، ص 338) }
تازه بقيه شو نياوردم كه اين قائم يهودى همه ى مسلمونا رو مى كشه و به اصطلاح دلتون رو خوش كردن كه از ظالمان آل محمد انتقام مى گيره !!
ههههههههههه به اين قائم و اون امامتش و اون زمانش و اون تابع هاى احمقش !!
حالم بهم خورد !
+
نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 19:1  توسط یار علي مسلمان
|
بنام تنها يكتايى كه نامش الله هست .
نخواستم اين درد دلو بنويسم ولى خوب شايد بد نباشه .
امروز داشتم تو فكر مردن و غسل و كفن و اين حرفا بودم .
بعدش به خودم گفتم:
خب حالا اگه بميرى كى بيشتر از همه برات غصه مى خوره و زجر مى كشه؟
يه سرى آدما رو جلو خودم ليست كردم و خلاصه دلم بحالشون هم سوخت !
ولى يه خورده كه به خيالم وسعت دادم ديدم همينايى هم كه برام اشك مى ريزن و غصه مى خورن ، آخرش مى رن و يه راه حلى براى فرار از غصه شون پيدا مى كنن !
يعنى آخرش خودم مى مونم قبر خودم و درد دلم و نه مونسى و نه غم خوارى !
تازه اگه هم كسى دلش بسوزه بدردم نمى خوره !
فقط يه راه حل مونده و اونم اينه ...
از اون يكتاى بى همتا بخوام منو رها نكنه .
البته تا حالا هم لطفش همرام بوده ولى تا وقتم تموم نشده اينبار بايد جدى تر باشم !
تا وقت مردنم خوشحال باشم !
يا الله مدد !
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 22:57  توسط یار علي مسلمان
|
مى دونم خيال كردين اونقدر عصبى و بد اخلاقم كه مى رم با بچه هاى زبون بسته دعوام مى شه !
نه بابا !
اتفاقاً از خودم مهربونتر نيست يعنى از بين آدما !
ولى خوب اين بچه ها هم اونقدرا كه خيال مى كنيم معصوم و زبون بسته نيستن ها !؟
نيم وجبشون رو زمينه ولى مثه قله هاى يخ تو اقيانوس منجمد شمالى ، يه عالمشون اون ته قايم شده س !
مى خواى باهاشون يه حرفى يه قراردادى ببندى ، مى فهمى دستتو از پشت مى بندن !
مگه مى تونى گولشون بزنى!؟
نه بابا !
۱۰ تاى مثل تو و من بايد بره تو كلاس درسشون ازشون شيطونى ياد بگيره !
اصلن كى مى گه كاراشون شيطونيه !؟
اونا دست شيطونو هم از پشت مى بندن !
من كه از بچه ها بيشتر از بزرگترا مى ترسم !
بيچاره بزرگترا بى خودى بدنام شدن كه حيله و مكر كار بزرگتراس !!
من يكى كه در برابر اين بچه ها از خودم معصوم تر و بى گناه تر نيست !
هميشه خدا خدامه كه سرم كلاه نره !
يعنى بچه ها سرم كلاه نذارن !
هميشه هم به خودم مى گم كه از اين به بعد گول بچه ها رو نخورم ولى نمى شه ...
آخرش كلاهشون سرم مى ره و حســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــابى هم گولشونو مى خورم !
برام دعا كنين !
تا از اين به بعد سرم كلاه نره يعنى گولشونو نخورم !
ولى خوب آخه اونا خيلى نازن ! 

اينجوريه ديگه !؟

+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:13  توسط یار علي مسلمان
|
بسم الله الرحمن الرحيم
به يه جايى فرار كنم كه حتى از خودم هم اثرى نباشه !
آخه " من " يعنى خودخواهى !
" من " يعنى هر چيزى كه آخرش يه سر نخش به خودم و يكى ديگش به مردم وصله!
نه بايد از اين " من " هم فرار كنم !
خدايا كمكم كن !
فقط ترا جويا باشم و براى تو و به طرف رضاى تو برم !
من كه راه ديگه اى ندارم ...
قبلن ها هم بعضى وقتها كه دلتنگ مى شدم مى رفتم سراغ دوستام!
اى دل غافل !
حالا دوستا هم هر كدوم به " من " خودش مشغول شده !
هر كدوم دنبال مصلحت و كار و بار دنيايى خودشونن !
ياد اون دوره ى بچه گى م بخير !
يادمه اولين بار كه تو قرآن به آيه ى " و يسئلونك عن الروح ... " رسيدم ، تنم لرزيد!
مى خواستم بدونم روح يعنى چه !
اونقدر كتابهاى افسانه اى و بى حساب خوندم كه قاطى كردم!
يكى از اون كتابها مال سيد حسن ابطحى بودش كه فكر مى كنم اسمش " پرواز روح " بود!
آخرش بعد از خوندن كتابش خيال مى كردى روح آدما بعد از مردن مى رن تو آدماى ديگه !؟
اى بابا !
اين كه نشد !؟
نخواستم نقل و گفت گذشته ها بكنم ...
ولى يادم اومد كه تا يه چيزى رو خوبه خوب نمى فهميدم ولش نمى كردم !
حالا يه خورده انگارى تنبل شدم !
خدايا !
كمكم كن همون بنده ى خوب خودت بشم .

+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 18:35  توسط یار علي مسلمان
|
الحمدلله !
گفتم كمى تنها بشينم و يه كاپوچينو هم درست كنم و بياشامم !
البته اين جور لحظه ها را با يه دوست خوب بهتر مى شه خوش گذروند .

ولى خوب حتى با نبودن دوستاى خوب يادشون كه هست تو خاطره ام 
يه دفه يه دوست نازنين برام يه پيغام كوتاه فرستاد البته نفرستاد كه ، خودم پهلوش بودم كه پيغام كوتاه قشنگى رو از تو تلفن همراهش نشونم داد بعدش برام فرستاد :
شيشه ى عطر از عطر خالى مى شه همين طور كه دل از عشق تهى مى شه ولى بوى اون عطر از در و ديواراى شيشه ى عطر مياد همينطور كه يادبودى به در و ديوار دل معلق مى شه !
حرفاى خوب و قشنگ تو را خوشحال مى كنه ...
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 11:56  توسط یار علي مسلمان
|
سلام و بهترين سلام به آدماى خوب !
امروز ديدم يه آدم خوب مثل خودم (
) ازم دعوت مى كنه كه برم تو يه وبلاگ گروهى بنويسم .
كلى خوشحال شدم !
آخه اين اولين باره كه يه آدم اينجورى بما محل مى ذاره 
يعنى قبلاً با آدماى خوب سر و كار داشتم منتها بيشترشون رو تو جار و جنجال بحث شيعه و سنى شناختمشون .
حالا من هم حال و هواى دعوا و دل خراشيدن ندارم منتها دلم هم نمى خواد يه مشت آدماى نفهم دروغ و حرفهاى الكى بنويسن و كسى هم بهشون نگه بالاى چشمتون ابرو ! 
نه ديگه صبر كردن هم حد و حدودى داره !
ديديم يه مشت آدم نفهم كه از آدميت فقط رو دو پا راه رفتنو بلدن ، دارن قرآن و اسلام رو مسخره مى كنند 
تازه حرفهاى احمقانه شون هم فقط تو بازار آدماى نفهم مشترى داره !
اونقدر هم حرفهاشون بى ربطه و از علم و عقل دوره كه حيفم مياد جوابشونو نديم.
مثلاً يه آيه ى قرآن را از اينجا بر مى دارن معنى غلط مى كنند كه البته مطمئن هستن مشترى هاشون اصلاً از بيخ نفهمن بعدش هم ربطش مى دن به اون خيالهاى احمقانه شون!
اصلاً كارى هم ندارن كه مثلاً جايى كه خدا به كشتن كفار امر كرده در مقابلش اونقدر كفار اذيت و آزار مى كردن كه حتى مردم رو از خونه هاشون به جرم لا اله الا الله گفتنشون بيرون مى كردن و مى كشتنشون !
حالا اين ميمون صفتاى اين دوره و زمونه اومدن براى اون كافراى ظالمى كه ذره اى از انسانيت و اخلاق را نمى فهميدند ، اشك بريزن !
خب دوستان خوب !
دوست دارين شما هم با ما تشريف بيارين اينجا :
رد افشا







+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 15:51  توسط یار علي مسلمان
|
هر روز صبح كه مى شه به خودم قول مى دم از روز قبل بهتر باشم !
ولى معمولاً روزهام فرق چندانى از هم ندارن !
يعنى تقريباً يكنواخت شده !
خب حلش چيه؟
مى گم از فردا يه فكر جدى بايد بكنم 
مثلاً امشب مثلاً زودتر بخوابم تا فردا خسته از خواب بلند نشم .
اى بابا !
حالا ساعت بالاى يازده شبه و من هنوز اينجام !؟
اى خداى من !
هر روز يه عذر و بهونه اى براى خودم درست مى كنم ولى خودت بهتر مى دونى همه ش بهانه هاى بى خوديه !
حالا واقعاً مى خوام خودت كمكم كنى كه عوض بشم و بهتر از اين باشم .
آخه زورم به خودم نمى رسه ولى تو همه كس و همه چيز زير فرمونته و من هم يكى از اونايى هستم كه سلطه اى ندارم و فقير و تنهاى در رحمت خودتم .
آه حســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــابى راحت شدم !
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 22:54  توسط یار علي مسلمان
|
خدا را شكر كه خونه به دوش نيستم .
اما فكر مى كنم يكى از بدترين بلاها آوارگى فكر و دل آدمه !
اينجور آدمها رو تو وبلاگها خيلى مى بينى .
يعنى خودشون هم نمى دونن دنبال كى و چى مى گردن !
شايد انتظار دارن يكى دنبالشون بگرده و پيداشون كنه و از آورارگى رهايى شون بده !
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 13:48  توسط یار علي مسلمان
|
يه روزى تو ماشين مى رفتم سر كارم و حسابى كلافه ى ترافيك شده بودم ...
از كجا بگم!؟
از هر طرف ماشينها را صف شده مى ديدى كه مثل بچه هاى كلاس اول ابتدايى ها ، دست رو دست و شونه به شونه بهم چسپيده بودن و سانتى متر سانتى متر مى رفتن! 
اصلاً جاى شوخى نبود فقط ديدم حال و حوصله ى نگاه كردن به اين آهن آلات ها ندارم !
يه نظرى به آسمون كردم ديدم دلم آروم شد.
پرنده ها را ديدم كه دسته هاى مرتب مثلثى شكل درست كرده بودن و تو هوا شنا مى كردن !
يك دفعه احساس كردم من با اونا هستم و با يكى شون دوست شدم و داريم گپ مى زنيم:
من : ببين اون پايين رو !
بدبخت آدمها چرا اينجورى شدن!؟
همه رفتن تو اون قفس هاى آهنى و جاى راه رفتن خودشونو هم بند كردن!
نمى فهمم چرا از اون قفس بيرون نميان و رو پاهاشون راه نمى رن تا زودتر برن تو خونه هاشون و اينقدر تو اين گرما معطل نشن!؟
دوست پرنده ى من : سزاشونه !
خودشون دوست ندارن راه برن و گرنه اونقدر پاهاشون بلنده كه مى تونن بپرن !
بعدش هم من و دوست پرنده ام زديم زير خنده و با بقيه ى گروه و سر گروهمون كه جلوتر از همه بود ، رفتيم و دور شديم !
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 13:30  توسط یار علي مسلمان
|